ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
رسید فـصل پـریـشانی و بهـار گذشت بهار روز و شبش هر دو ناگوار گذشت مگـو بهـار که هر صبح عـمر او مثل غروب خستـۀ پـائـیز، بیقرار گذشت نشست روی زمین گریه کرد با حسرت همینکه از نظرش طفل شیرخوار گذشت نگـفـت داغ دلـش را و مـا نـمیدانـیـم چه در غروب علیکُنّ بالفرار گذشت! سه روز پشت در بیقـراری ساعـات کسی نگفت چه در شام انتظار گذشت غـروب بود و هزاران نگاه در بازار غروب بود و در این غصه روزگار گذشت شکـست آینه با دست سـنگ وقـتی که میان همهمه از کوچه نیـزهدار گذشت صدای گـام زدنهای عـمـه با او بـود زنی که آمد و گل گرد و با وقار گذشت |